اعتقادات علامه مجلسی (ره)

متن عربی اعتقادات علامه مجلسی

اعتقادات علامه مجلسی (ره)

ستایش و سپاس خداوندی را که برای ما در پیش گرفتن احکام دین را آسان و نشانه‌های آن را هویدا، و راه‌های صحیح یقین را روشن گردانید، و بواسطه آن نعمت‌های خود را بر ما کامل کرد و این نعمت که ما را امت سرور پیامبران و برگزیده برگزیدگان گردانیده، مختص ما قرارداد، و به وسیله آن حضرت ما را از وادی نیستی حفظ و برای صعود بر بالاترین درجات بینا فرمود و ما را به واسطة اهل بیت پیامبرش که سروران بشر و شفیعان آن روز رستاخیز اند، گرامی داشت، و قلوب ما را به انوار هدایت ایشان روشن نمود، و سینه‌های ما را بر روی اسرار محبت ایشان گشود. درود و سلام جاودانی خداوند، بر آن حضرت، و بر اهل بیت او، و لعنت خداوند بر تمامی دشمنان ایشان باد.

اما بعد:

کسی که به پروردگار بخشنده اش محتاج است- محمد باقر فرزند محمد تقی مجلسی که خداوند نامه عمل هر دو را به دست راستشان دهد و حساب هر دو را آسان ‌فرماید-چنین می‌گوید:

تنی چند از کسانی که خداوند، آن‌ها را به راه راست هدایت نموده و به دل‌هایشان ترس از آخرت را سپرده است ، از من خواستند ، تا برای ایشان همان راه نجاتی را که خداوند تعالی مرا به آن هدایت فرموده، بیان کنم، در این زمان که برای اکثریت مردم راه حق مشتبه و تاریک شده و شیطان بر دوستدارانش غلبه کرده و ایشان را به تباهی کشانده و خود و احزابش از جن و انس بر سر راه رهروان راه خدا از راست و چپ و با وسایل مختلف دام و دانه گسترانده اند ، و بدعت و گمراهی را در لباس حق برای ایشان زینت می‌دهند ، بر من واجب شد که برای ایشان راه‌های حق و رستگاری را به نشانه‌های ممتد و دلایل روشن بیان کنم و اگر چه از اضطراب و خشم  اهل بدعت ترسانم با این حال، برادران من، بدانید که من از پند و نصیحت شما کوتاهی نمی‌کنم و حق را از شما پوشیده نکرده وآن را برایتان بیان می‌کنم اگرچه دماغ مخالفین به خاک کشیده شود ، و در راه خدا هم ترس از سرزنش ملامتگران ندارم.
برادران من به راست و چپ نروید، و این را به یقین بدانید که خداوند تبارک و تعالی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت آن حضرت را گرامی داشته و ایشان را بر تمامی آفریده‌هایش برتری داده ، و آن‌ها را معادن علم و رحمت و حکم قرار داده ، و هدف از ایجاد جهان آفرینش، وجود ایشان بوده است،و  شفاعت کبری و مقام محمود  ، مختص به ایشان است.

معنای شفاعت کبری آن است که ائمه معصومین (علیه السلام) هم در این عالم و هم در عالم آخرت واسطه رسیدن فیوضات خداوند تبارک و تعالی به خلایق می‌باشند ، چرا که ایشان برای پذیرش فیوضات خداوندی و رحمت‌های قدسی قابلیت دارند، و به طفیل ایشان رحمت خداوند به سایر موجودات افاضه می‌شود ، و همین، حکمت لزوم صلوات بر ایشان و توسل به آن‌ها در هر حاجتی می‌باشد، چون هم مبدأ متعال فیاض است، و هم محل قابل است، و لذا صلوات بر ایشان رد نمی شود ، و به برکت ایشان خداوند تعالی به دعا کننده و تمامی خلق فیض می‌رساند.

برای شما مثالی می‌زنم تا مطلب به فهمتان نزدیک شود ، مثلاً زمانی که کرد یا عربی نادان و غیر شایسته  برای احترام به دربار سلطانی‌آید و سلطان فرمان می‌دهد تا برایش سفره هایی بگسترانند و به انواع بخشش ها و درآمدها ویرا تأمین‌کنند، عاقلان آن سلطان را به کم عقلی و سبک مغزی متهم خواهند نمود، اما اگر همان سفته‌ها را برای یکی از نزدیکان درگاهش یا یکی از وزراء و امراء و یا سر لشگرانش پهن کند و سپس آن کرد یا عرب نادان یا هزاران نفر مثل او بر آن سفره ها حاضر شده و بخورند عمل سلطان نیکو و پسندیده شمرده شده و چه بسا این که منع ایشان زشت و ناپسند شمرده شود.
حال که ما نسبت به جناب قدس تعالای خداوند در نهایت دوری بوده، و مرتبط به ناحیه ارجمندش نمی باشیم، پس ناچار بین ما و پروردگارمان سفیران پاکی واسطه اند که این میانجیان صاحب . دو وجه می‌باشند: یکی وجهه ملکوتی و دیگر وجهه بشری، بدین معنا که جهت صفات قدسیه به خداوند تبارک و تعالی مرتبط بوده و معارف و احکام دین را از جانب او دریافت می‌دارند و از جهت حالات بشری و تناسبشان با مردم آنچه را از پروردگارشان گرفته‌اند به مردم تعلیم می‌دهند و لذا خداوند تبارک و تعالی پیامبران و فرستادگانش را به ظاهر از جنس بشر و در باطن (در روش‌ها و اخلاق و نفوس و قابلیتهایشان) جدای از انسان قرار داد. خود پیامبران هم، افرادی پاک و روحانی بودند و اعتراف داشتند که «ما هم بشری مثل شما هستیم» تا اینکه مردم گریزان نشده و از ایشان باز نگردند، بلکه با آن‌ها انس بگیرند، چرا که ایشان از جنس و شکل مردم بوده‌اند و به همین سخن، قول خداوند تبارک و تعالی اشاره دارد که «چنانچه فرشته‌ای نیز به رسالت فرستیم هم او را به صورت بشری درآوریم، و بر آنان همان لباس که میپوشند ، میپوشانیم» .
و به همین جهت ممکن است، حدیث مشهور درعقل، تفسیر شود به اینکه مراد از عقل، خود پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) است. و ممکن است، مقصود از امر به روی آوردن آن حضرت به خدا، این باشد که خداوند، پیامبرش را به سوی مراتب عالیه عقل وکمال و قرب و وصول، طلب کرده است،و ممکن است، مراد از پشت کردن، آن باشد که، پس از وصل به عالی‌ترین مراتب کمال، از آن مکان تنزل و برای تربیت و تکمیل نفوس مردم، به آن‌ها توجه کند.

و ممکن است، این که قول خداوند تبارک و تعالی، که فرمود: «خداوند برای هدایت شما قرآن و رسول را نازل کرد» اشاره به این مطلب باشد که، ما پیامبر خود را از آن درجه عالیه (که هیچ فرشته‌ و پیامبری بر آن مقام نرسیده) به‌سوی توجه به خلق و زندگی با آن‌ها تنزل دادیم، تا آنکه با آن‌ها مانوس شده و هدایتشان نماید.
پس ائمه معصومین (صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین ) واسطه رسیدن فیوضات و کمالات بین خداوند و سایر موجودات هستند، و هر فیضی ابتدا به ایشان رسیده و سپس بر سایر خلق تقسیم می‌شود، پس صلوات بر ائمه معصومین، طلب رحمت از خداوند است، برای معادن رحمت، و طلب فیض است، به سوی محل تقسیم آن، تا از آن محل به سایر خلق، تقسیم گردد .

سپس این را بدانید که: زمانی که خداوند تبارک و تعالی پیامبرش را کامل نمود فرمود: آنچه رسول دستور دهد بگیرید و هر چه نهی کند واگذارید. پس به نص صریح خداوند تبارک و تعالی، بر ما واجب می‌باشد که در اصول و فروع دین و امور زندگی و آخرتمان، از آن حضرت پیروی نموده و در همه امور پیرو او باشیم .
و رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله وسلم ) از علوم و معارف و احکام الهی و آنچه را که از آیات قرآنی و معجزات ربانی، بر او نازل شده بود، برای اهل بیتش (صلوات‌ الله علیهم اجمعین ) به امانت گذاشت و به نص متواتر فرمود: «همانا که من در میان شما، دو چیز گران‌بها می‌گذارم، کتاب خدا و عترتم (اهل بیتم) را ، آن دو هرگز از هم جدا نمی‌شوند، تا در قیامت نزد حوض کوثر، بر من وارد شوند» و به تحقیق از اخبار مستفیضه روشن شده است که، دانش قرآن، نزد اهل بیت پیامبر می‌باشد، و همین خبر متواتر هم، دلالت بر این مطلب دارد.
حال با توجه به اینکه ائمه طاهرین (صلوات‌الله علیه اجمعین) احادیث شان را در میان ما به جای گذاشته‌اند ما هم در این زمان تکلیفی نداریم ، مگر این که به احادیث ایشان چنگ بزنیم و در آثار ایشان اندیشه و تفکر کنیم، لکن بیشتر مردم زمان ما، میراث اهل‌بیت پیامبر شان را رها کرده و به آراء خودشان اعتماد کرده‌اند، از آن جمله، کسانی هستند که پیرو مکتب فلاسفه می‌باشند ، فلاسفه‌ای که هم خود گمراه بوده‌اند و هم دیگران را گمراه کرده اند،فلاسفه ای که بهیچ پیامبر و کتابی ایمان نداشته اند، بلکه بر عقلهای فاسد و  نظرات بی‌رونق خودشان تکیه کرده‌اند. آنان چنان حکما را رهبر و پیشوای خود قرار داده‌اند، که هر جا نصوح صحیحی هم از ائمه راستین (علیهم‌السلام) رسیده باشد به جهت اینکه آن نصوح صحیحه با آن چه که حکما ظاهراً  بدان معتقدندموافق نمی‌باشد،  آن را توجیه و تاویل می‌کنند، با اینکه می‌بینند که دلایل و شبهات حکما جز وهم و گمان فایده نمی‌دهد و افکارشان مانند تارعنکبوت سست و بی‌پایه و آراء وافکار و پندار شان مخالف یکدیگر است. از جمله دو طایفه مشایی و اشراقی که کمتر می‌شود رأی یکی از این دو طایفه با طایفه دیگر موافق باشد.
و پناه بر خدا، از آن که بگوییم، خداوند مردم را در اصول عقاید به عقول خودشان واگذار کرده ، که چنین در مراتع حیوانی سرگردان بمانند، و به جان خودم قسم ، من متحیرم که آن‌ها چگونه به خود جرأت داده‌اند، نصوص آشکار اهل‌بیت عصمت و طهارت را ، به واسطه حسن ظنی که به حکما کافر یونانی، که اعتقاد به هیچ دین و مذهبی ندارند، تاویل و توجیه نمایند.
وگروهی از اهل زمان ما،بدعت را دین خود قرار داده‌ و به آن بدعت ها که آن را تصوف نامیده‌اند ، خداوند را پرستش می‌کنند، آن‌ها رهبانیت (گوشه‌نشینی و ترک دنیا و چشم‌پوشی از لذایذ ) را عبادت خود قرار داده‌اند، با این که پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله وسلم) از رهبانیت نهی فرموده و مسلمین را امر فرموده است به اینکه: با هم ازدواج کنند، هم‌نشین و هم‌صحبت باشند، در جماعات و اجتماعات مؤمنین شرکت کنند و در مجالس مؤمنین برای هدایت بعضی، بعضی دیگر را شرکت جسته و احکام خداوند تعالی را یاد گرفته و یاد بدهند، به عیادت مریضان بروند، در تشییع جنازه ها شرکت نمایند، به دیدار یکدیگر بروند، در رفع حوایج مؤمنین کوشش نمایند. امر به معروف و نهی از منکر نمایند، حدود خداوند را به پا داشته و احکام خداوند را نشر دهند. و رهبانیتی که اهل تصوف آن را بدعت نهاده‌اند ، مستلزم ترک همه این واجبات و سنن است.
اهل تصوف در رهبانیت خویش عباداتی اختراع کرده و پدید آورده‌اند که از آن جمله یکی ذکر خفی است ، و آن عملی خاص با شکلی خاص است که هیچ نص و خبری بر آن وارد نشده و در قرآن و احادیث هم یافت نشده است، لذا بدون شک و شبهه عباداتی از این قبیل بدعتی حرام می‌باشد.
رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله وسلم) فرمود: «هر بدعتی گمراهی است و هر ضلالتی راهش به سوی آتش است».
یکی دیگر از عبادات مخترعه اهل تصوف ، ذکر جلی است که در آن با اشعار، غناء می‌کنند و همانند حمار نعره می‌زنند. خدای را به صفیر و کف زدن عبادت کرده و گمان می‌کنند که برای خدا عبادتی غیر از این دو ذکر (که هر دو بدعت است) نیست، آن‌ها تمام سنن و نوافل را ترک کرده و از نماز واجب به نوک زدنی مانند نوک زدن کلاغ قناعت می‌کنند، که اگر ترس از علما نبود این را هم کلاً ترک می‌کردند.
طایفة صوفیه (که لعنت خدا بر ایشان باد) به این بدعت ها قناعت نکرده و اصول دین را هم تحریف کرده و قائل به وحدت وجود شده‌اند، و معنای مشهور وحدت وجود که در این زمان از بزرگان آنان شنیده شده، کفر به خدای بزرگ است. همچنین این طایفه قائل به جبر و سقوط عبادات و غیر آن از اصول فاسده و سست شده‌اند، پس ای برادران من از شیاطین دوری کنید و دین و ایمانتان را از وسوسه و اغواء آنان حفظ نمایید و مبادا به سبب ظاهر آراسته و ساختگی آن‌ها ، که قلوب افراد نادان را به خود جذب می‌کند، فریب داده ‌شوید.
حال من آنچه را برای خودم از اصول مذهب به وسیله اخبار متواتره ظاهر شده است، به طور اجمال تحریر می‌کنم تا به نیرنگ و غرور صوفیه گمراه نشوید، و حجت پروردگارتان را بر شما تمام می‌کنم، و آنچه را از پیشوایان دین، به من رسیده است به شما می‌رسانم «تا هر که هلاک شدنی است، هلاک شود و آن که لایق زندگی است زنده باشد» و آنچه را که اراده ایراد آن را کرده‌ام در دو باب برای شما بیان می‌کنم.

باب اول

«در آنچه به اصول اعتقادات مربوط است»

آگاه باشید که خداوند تبارک و تعالی، طریق علم پیدا کردن بوجود و صفات حسنه اش را به شما تعلیم داده و شما را امر کرده است به اینکه در آفاق (جهان آفرینش) و انفس (ساختمان وجودی خودمان) به آنچه در آن‌ها به ودیعه نهاده ، تدبر و تفکر نمایید، که در این صورت به حکم صریح عقل یقین می‌یابید که برای شما پروردگار حکیم، عالم و قادری هست که ظلم و زشتی بر او روا نمی‌باشد.
و بدانید که پروردگارتان به سوی شما پیامبری فرستاده است که او را به وسیله آیات و نشانه‌های آشکار و معجزات تأیید و نصرت فرموده است. و عقول گواهی می‌دهند بر اینکه محال است که خداوند حکیم این آیات و معجزات را به دست شخص کاذبی جاری کند. و هرگاه به صدق و راستی پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله و سلم) و نبوت آن حضرت اعتقاد پیدا کردی، بر تو واجب است که از او پیروی کرده و به دستورات وی عمل نمایید و لازم است که پیامبر اسلام را در جمیع امور، چه وصول دین باشد و چه فروع دین، راست‌گو بدانید.
و بدان که، از جمله اموری که به وسیله آیات و احادیث متواتره در دین ثابت شده اینست که:
خداوند تعالی: یکی است و در ملک و سلطنت خویش شریکی ندارد و عبادت و بندگی برای غیر او جایز نمی‌باشد .
خداوند در خلقت است کسی یاری نگرفته و ذات مقدسش واحد و یگانه و بی‌نظیر است.
خداوند صفات زائد بر ذات ندارد، بلکه صفات او عین ذات اوست.
خداوند ازلی و ابدی است یعنی اول است و قبلی برای او متصور نیست و آخر است و بعدی برای او متصور نیست و از ازل تا ابد وجود داشته و دارد .
خداوند جسم و جسمانی نیست و احتیاج به زمان و مکان ندارد.
خداوند زنده است و صفت زندگی عین ذات اوست نه زائد بر ذاتش و چگونگی ندارد.
خداوند صاحب اراده است، بدون آنکه به دل چیزی گذرانده و یا فکر کند، خداوند بر هر چیز توانا است و اگر اراده کند بدون احتیاج به ماده و زمان، می‌تواند خلق کند، به خلاف عقیده حکما که گمان برده‌اند، حرف حتی بدون ماده قدیم و استعداد ممکن نیست؛ خداوند تعالی به تمام چیزها چه جزئی باشد و چه کلی عالم است و علم او به اشیا (که در گذشته باشند و چه در آینده) یکسان است و علم او به مخلوقاتش (چه قبل و چه بعد از خلقت) تغییر نکرده و نمی‌کند و هیچ ذره‌ای در زمین و آسمان از علم او غایب نیست ، به خلاف گمان (بعضی از) حکما که قائلند بر اینکه خداوند به جزئیات امور عالم نیست. به این قول کفر است .
تفکر در علم خداوند به این که آیا آن علم حضوری است یا حصولی، جایز نیست و نیز تفکر در سایر صفات خداوند، بیش از آنچه انبیا و اوصیا به بیان نموده‌اند، جایز نمی‌باشد، چرا که فکر کردن در صفات خداوند باز می‌گردد به آنکه در ذات او هم تفکر کنید، در حالی که در اخبار و روایات بسیاری از این کار نهی شده است.
باور بدانید خداوند تعالی بدون حکمت و مصلحت و بیهوده هیچ کاری را انجام نمی‌دهد و به هیچ کس ظلم نمی‌کند، به هیچ کس را به چیزی که طاقت انجام آن را نداشته باشد تکلیف نمی‌کند، و تکلیفی که به بندگانش کرده برای مصلحت و منفعت خود ایشان است.
خداوند به بندگانش در انجام کارها و عدم انجام آن اختیار داده است و مردم را در افعال اختیاری مجبور نکرده است، لکن تمام امور را به هم به بندگان واگذار نکرده‌ بلکه مطلب حد مابین جبر به تفویض است اگر کسی بگوید که مردم در امور خودشان مجبورند این قول مستلزم جواز ظلم برای خداوند است و ظلم بر خدا قبیح و محال است و این سخن کفر است . و اگر گفته شود که خداوند در کار بندگانش هیچ دخالتی ندارد و نمی‌تواند کم و یاد یا جلوگیری و یا کمک نماید، این هم قول کفر است. خداوند تعالی برای بعضی از مردم وسایل راه خیر و ایمان را فراهم می‌کند و توفیقات خود را شامل آن‌ها می‌گرداند و بعضی از آن‌ها را هم شامل این توفیقات نکرده و یاری نمی‌کند و این در زبان شرع «اضلال» نامیده شده.

و این را هم بدانید که دادن توفیقات به مؤمنین سبب جبر آن‌ها در ایمان و کار خیر نمی‌شود و نیز ندادن توفیقات به کفار و فاسقین سبب جبر آن‌ها در کفر و فسق نمی‌شود، مثلاً اگر اربابی به غلام خود امر کند که اگر این کار را نکردی، تو را مجازات خواهم کرد، حال اگر آن بنده آن کار را نکرد و با امر مولایش مخالفت نمود و در نتیجه مولایش او را مجازات کرد، عاقلان مجازات او را زشت و بد نمی‌شمارند، بلکه می‌گویند، تقصیر از بنده است نه از مولا. و اگر همین مولی که امری به بنده خود کرده است، وعده ‌های نیکویی هم برای مزد آن عمل بدهد و تهدیداتی هم بر ترک آن نماید و کسی را هم برای یادآوری کار او، نماینده خود کند، با همه این‌ها عقلا بالوجدان می‌دانند که این بنده مجبور در آن عمل نمی‌شود.

اخبار اهل بیت هم بر همین دلالت دارد. و برای شما فکر کردن در شبهه‌های قضا و قدر و تعمق در آن جایز نیست، چرا که ائمه طاهرین (علیهم‌السلام) از تفکر در آن نهی کرده‌اند، زیرا در این مطلب شبهه‌های نیرومندی است که عقول اکثر مردم از حل آن عاجز است و کثیری از فضلا هم در این مورد گمراه شده اند، پس مبادا در این مطلب زیاد تفکر و تعمق کنی، زیرا که جز گمراهی و جهل چیزی نصیب تو نمی‌گردد.
و واجب است که به تمامی پیامبران و اینکه آن‌ها بر حق، و همه معصوم از گناه بوده‌اند ایمان داشته باشی و انکار نبوت ایشان و بدگویی و استهزا و تحقیر ایشان موجب کفر است. و از میان پیامبران واجب است که خصوصاً به پیامبران مشهور مانند، آدم ، نوح ،ابراهیم، موسی، عیسی، داوود و سلیمان و سایر پیامبرانی که در قرآن از ایشان یاد شده است، و کتب شان ایمان داشته باشی، و انکار هر یک از آن‌ها مستلزم انکار همگی آن‌ها و سبب کفر است.
همچنین احترام و بزرگداشت کعبه معظمه واجب، و سبک شمردن و اهانت به آن به هر نحو  که باشد، سبب کفر است و همچنین است احترام به روایات و احادیث ائمه معصومین، ولیکن انکار بعضی از روایات، انسان را فقط از مذهب امامیه بیرون می‌کند.
اعتقاد به وجود ملائکه و اینکه همه یا بعضی از ایشان اجسامی لطیف هستند و اینکه آن‌ها صاحب بالهایی هستند که به سبب آن بالا و پایین می‌روند ، واجب است . و انکار ملائکه مشهوری مانند جبرئیل، عزرائیل و میکائیل و اسرافیل و انکار جسمیت ایشان سبب کفر است. و به اعتقاد به عصمت و طهارت ایشان از گناه و احترام به ایشان واجب است و سبک شمردن و اهانت و تحقیر آن‌ها سبب کفر است.
پرستش بت‌ها و سجده برای غیر خدا به نیت عبادت آن کفر است و نیز گفتن به اینکه خداوند در موجودات حلول کرده چنان‌که بعضی از صوفیه و غلات گفته اند کفر است. و نیز گفتن این که خداوند در انبیا و ائمه حلول کرده ، و یا اینکه خداوند با مخلوقاتش متحد و یکی شده چنان‌که بعضی از صوفیه می‌گویند کفر است. و همچنین قول کسانی که گفته‌اند خداوند زن و فرزند و یا شریک دارد چنانچه نصاری گفته‌اند کفر است. و نیز گفتن این که خدا جسم است یا در جایی مانند عرش مکان دارد. و یا اینکه خداوند صورت و اعضا و اجزاء دارد، همه این‌ها کفر است. و بدان که خداوند، چه در دنیا و چه در آخرت به چشم دیده نمی‌شود و چنانچه روایتی در باب رویت خداوند باشد، باید آن را تأویل نمود.
و بدان که پی بردن به ذات و صفات خداوند ممکن نیست و نفی جمیع صفات خداوند از ذات مقدسش، قولی باطل است، چنان که لازمه قول، قائلین به اشتراک لفظی است.
اثبات صفات خداوند به طوری که سبب نقص در خداوند نباشد، واجب است، مثل اینکه بگوییم که خداوند عالم است ولی علم او مانند مخلوقات حادث و قابل زوال نیست و همچنین علم خداوند حدوث صورتی (در ذات خدا) نیست، و نیز علم خداوند به وسیله آلات و اسباب نیست و معلول علتی هم می‌پاشد تا از آن برای خداوند اثبات صفت کنی، پس ما صفات حسنه را برای خداوند اثبات کرده و صفات نقص و غیر حسنه را از او نفی می‌کنیم، در صورتی که نمی‌دانیم کنه و حقیقت آن صفات در خداوند چیست و این که تو می‌گویی خداوند بر هر چیزی توانا است، قدرت و توانایی در ما مخلوقات صفتی حادث و زاید بر ذات ما است و آلات و اسباب دارد و لیکن در خداوند این گونه نیست، تو می‌گویی،  خدا قادر است و از او این اموری که در ما هست نفی می‌کنی و می‌گویی قدرت خدا به ذات خود او است و زائد بر ذاتش نیست و حادث هم نیست و آلت و اسباب هم لازم ندارد، بلکه برای ایجاد هر چیزی تنها ذات خداوند کافی است.

می‌گویی که خداوند صاحب اراده می باشد و این را می‌دانی که در ما مخلوقات، اراده شامل اموری می‌شود که اول انسان آنچه را می‌خواهد تصور کند و نفع آن را هم در نظر بگیرد و یقین هم داشته باشد که از آن کار منفعت حاصل می‌شود و بعد از تردید در انجام و عدم انجام آن کار، کم کم به انجام آن تمایل پیدا می‌کند تا آنجا که عزم انجام آن را می‌کند و در آن حال در وجود او شوقی به هم رسد که موجب تحریک عضلات و اسباب او شود، تا آن کاری را که اراده کرده به وجود آید. این اراده مخلوق است، و لکن اراده خداوند از علم قدیم ذاتی خودش ناشی می‌شود، اولاً خداوند به همه چیز علم داشته و علم داشته است به اینکه در چه وقت بهتر است که فلان چیز موجود شود و همان چیز را ایجاد می‌کند، لکن متکلّمین گفته اند اراده خداوند همان علم اوست ولی روایات اهل بیت می‌گوید، اراده خدا، ایجاد کردن خدا است آن چیز را، و حقیقت همان است که روایات می‌گویند و آنچه متکلّمین گفته‌اند. می‌گویی خداوند شنوا و بیناست یعنی به آنچه شنیدنی و دیدنی است عالم است و اما آنچه در ما مخلوقات کمال است، آن است که شنیدنی ها و دیدنی‌ها را با اسباب گوش و چشم و سایر شرایط آن‌ها می‌شنویم و می‌بینیم و این به جهت عجز و احتیاج ماست که بدون سمع و بصر، نمی‌بینیم و نمی‌شنویم، ولی در خداوند تعالی نیست مگر علم به شنیدنیها و دیدنی‌ها، علمی که ازلی و ابدی است به ذات بسیط خودش نه علمی که حادث باشد،و نه علمی که شرط آن داشتن معلومات باشد، زیرا تنها صفات نقص است.
صفت حیات خداوند هم چنین است، صفت حیات در ما زاید بر ذات ماست، یعنی حیات به ذات ما داده شده و این صفت در ما مقتضی احساس کردن اشیا و حرکت کردن است، اما صفت حیات در خداوند طوری است که موجب نقص او نیست، خداوند به ذات مقدس خودش زنده است، یعنی عالم به همه امور است و عمل هم از او صادر می‌شود  و ذات مقدسش قائم‌مقام صفات و اسبابی است که در ما موجود است. پس از حیات آن چه که کمال است و آن درک کردن و فعالیت است برای خداوند ثابت است و آنچه که نقص است و آن احتیاج داشتن به آلات و اسباب است از خدای‌تعالی دور است.
و نیز خداوند سخن‌گو است و سخن گفتن در ما به اسباب است ولی سخن گفتن خداوند، ایجاد کردن اصوات و نقش حروف است در هر چه بخواهد و یا اینکه کلام را در جان ملائکه یا پیامبر و یا غیره القا می‌کند و در هر صورت خداوند در تکلم به اسباب احتیاج ندارد و کلام او حادث است و از صفات فعل اوست و آنچه که کمال ذاتی خداوند است همان قدرت او بر ایجاد کلام و علم خداوند به معانی آن کلمات است و این علم و قدرت قدیم است و این چنین است